گرشاه

گرمای وجود در برابر سرمای بی وجود (برنامۀ آبشار آرپناهی)

آقایون : سامان بخشی ، علی زبید ، آرش لطفی ، برادران اسفندیاری ، برادران سعادتی ، آرش شبّه ، نوید کاظمی

خانم ها : خواهران احمدی ، خواهران قاسمی ، شیوا شبّه


ساعت 7:15 از محل همیشگی تمرین ، حرکت کردیم ؛ البته با 15 دقیقه تأخیر بعضی ها...

ساعت 7:35 توقفی داشتیم که آب میوه و یه چیزی توی مایه های رانی ایرانی بخریم. (هنوز اهواز...)

ساعت 8:05 در پمپ بنزین توقف داشتیم. (هنوز اهواز !!!!)

بالاخره از اهواز خارج شدیم.

توی راه 5 نکتۀ قابل توجه و جالب داشتیم : 1.) یک عینک مارک police بود که به طرز غریبی به همه میومد ( عینک جزء متعلقات محمد سعادتی بود.) 2.) یک سرپرست داشتیم که قبول زحمت کرد و DJ هم شد و انصافاً کارش رو بلد بود ؛ چون از یک CD با 23 تا آهنگ ، 10 تا رو گوش دادیم. 3.) یک آهنگ بود به نام " تریپت منو کشته" (trippet mano koshte) . این آهنگ الگویی شد جهت صحبت کردن بچه ها . جملاتی مثل " موهات منو کشته ( سامان) " ، عینکت منو کشته ( مهدی) ، صدات منو کشته ( محسن) ، لهجه ت منو کشته ( محمد) و ... لازم به ذکر ِ که خانم ها از این ماجرا مستثنی بودن. 4.) یک مجری برنامۀ بسیار متبحر داشتیم ( محسن) که با حرف ها و شوخی هاش فضا آکنده از شوخی و خنده و شادی می شد. 5. )جهت تجدید قوا ( البته از نوعی دیگر ! ) دو بار توقف کردیم ؛ یکبار آقایون که همه با هم رفتن از طبیعت عکس بگیرن ( ولی بدون دوربین عکاسی) و بار بعدی که آخرین توقف هم بود ، خانم ها که جهت بازدید از منزل آقای جهانبخشی (leader) در لالی ، به حیاط منزل ایشون رفتن...

ساعت 10:14 به لالی رسیدیم و با ماشینی از نوع وانت روبرو شدیم که سابق بر این جهت نقل و انتقال گوسفد هم کاربرد داشته.اول کوله ها و علی زبید در وانت جاسازی شدن و بعد نوبت به خانم ها و آقایون رسید که یه گُله جا برای خودشون بگیرن.بسیار فشرده و ناجور نشستیم.

ساعت 11:15 وانت حرکت کرد.تا وقتی که روی آسفالت حرکت می کردیم ، اوضاع خوب بود ولی به محض اینکه راه ناهموار شد .... 3 تا از بچه ها ، شامل آرش ، نگین و خودم ، دچار حالتی شدیم که هر لحظه نزدیک بود تمامی چیزهایی رو که خورده بودیم ، به دامان طبیعت برگردونیم.

ساعت 12:20 به خاطر حرکت ماشین ، باد بسیار خنکی رو حس می کردیم. مناظر فوق العاده بودن... فوق العاده... خیلی از بچه ها تصمیم گرفتند سر پا بایستند تا مناظر رو در حافظه ثبت کنند و صد البته برای جلوگیری از بر گردون هر آنچه خورده بودن به دامان طبیعت!دوربین ها اصلاً بیکار نبودن و مسیر رو با تمام سنگ ها و درخت هاش ثبت کردن.

ساعت 12:30 آرش تگری زد ؛ البته به قول خودش . ( ما که میگیم حالت تهوع) بیچاره آرش رو به بیرون نشسته بود و ... همین جاها بود که گفتن آبشار ها آب ندارن و خشکن. اِ ... آبشار بدون آب که دیگه آبشار نمیشه ...

ساعت 13:30 به پای کوهی رسیدیم که قصد داشتیم صعود رو از اونجا شروع کنیم .

ساعت 14 آماده شدیم و به راهنمایی آقای جهانبخشی راه افتادیم به قصد صعود به ارتفاعات آبشار آرپناهی که آب نداشت.

سنگ های کوه ؛ تیز بود و کف دستهامون رو سوراخ سوراخ میکرد. در میانۀ راه ، یکی از بچه ها که خیلی خودش رو توی وانت کنترل کرده بود که مثل آرش ، تگری نزنه.... دیگه نتونست تحمل کنه و حالت تهوعش برگشت و تیم رو 10 دقیقه توی کوه معطل کرد که بچه ها با آبلیمو به دادش رسیدن.

ساعت 15:20 آقای جهانبخشی متذکر شد که اگر بیش از این ادامه بدین ، در برگشت به تاریکی می خورین و مشکل ساز می شه.پس اتراق کردیم که ناهار بخوریم.سفرۀ سنگی ما شامل انواع و اقسام کنسرو ها ( با مواد نگهدارندۀ فراوان) مثل ؛ فسنجان ، لوبیا ، قارچ و لوبیا ، کشک بادمجان و ... میشد.ناهار رو با نان تیری میل کردیم.آتشی بر پا کردیم و چای نوشیدیم.خواهرهای احدمی هم بین بچه ها میوۀ پوست گرفته توزیع کردن.بعضی از بچه ها (...) تنها به نقاط بالاتری رفتن و سعی کردن از میان صداهایی که با هدفون موبایل توی گوششون بود ، صدای زوزۀ باد رو که توی کوه می پیچید بشنون.

ساعت 16:10 در خالی که کم کم سرما داشت وجودمون رو می گرفت ، عزم برگشت کردیم.آقای جهانبخشی یک درخت خشک شدۀ بینوا رو روی کولش انداخت که شب به عنوان هیزم بسوزه.البته درخت خشک شده هم بیکار ننشست و اعتراض خودش رو با به هم زدن تعادل آقای جهانبخشی موقع پایین رفتن نشون داد. در میان راه ایستادیم تا با پرده ای که اسم گروه و نام مقصدمون رو نشون می داد ، عکس دسته جمعی یادگاری بگیریم.چه عکس هایی هم گرفتیم !توی عکس ها چند تا از بچه ها سر ندارن ؛ بعضی ها هم یک دستشون رو توی عکس از دست دادن.

ساعت 16:50 رسیدیم پایین . محمد سعادتی به عنوان آشغال بان نمونه شناخته شد. کمی بالاتر از رودخانه ، زیر یک درخت اتراق کردیم .درختی که آقای جهانبخشی همراه آورده بود ، اصلاً قصد نداشت اجازه بده ازش به عنوان هیزم استفاده بشه. هر چه قدر بچه ها با چوب و سنگ به جونش افتادن ، نشکست که نشکست. در حالی که برخی از آقایون با درخت کلنجار می رفتن و بعضی دیگه با دوربین هاشون ، خانم ها چادرهاشون رو برپا کردند .

ساعت 17:30 بود که چادرها رو گرد چیدیم و وسطشون آتشی روشن کردیم . هوا به شدت رو به سرما می رفت . غروب بود و همه دور آتش جمع شده بودن.بعضی از بچه ها برای آوردن آب و ... کنار رودخانه می رفتن .

آتش خیلی خوب گُر گرفته بود.دور آتش تخمه آفتابگردون می شکوندیم و صحبت می کردیم . محسن اسفندیاری واقعاً جمع رو شاد می کرد . به همه قول داده بود براشون فال ورق بگیره که به بعد از شام موکول شد . با آمدن شب و سیاه شدن آسمون ، ستاره ها کم کم مجال پیدا کرن خودشون رو نشون بدن اونم چه جور... ستاره بارون بود . خوشۀ پروین زیبا به راحتی دیده می شد . به قدری همه چیز شفاف بود که کوچک و بزرگی و فواصل ستاره ها کاملاً قابل تشخیص بود . از بس برای دیدن ستاره ها سرمون رو بالا نگه داشته بودیم ، گردن درد گرفته بودیم که... یه شهاب سنگ رد شد.جیغ همه توی کوه پیچید.شب خیلی خیلی تاریک بود و بدون هدلامپ جایی رو نمی شد دید و همین موضوع باعث شد که من هدلامپ محمد سعادتی رو که داشت آروم راه می رفت ، با یک شهاب سنگ اشتباه گرفتم و چنان با سرعت و ذوق زده و با هیجان جیغ زدم شهاب سنگ .. شهاب سنگ ... کلی خندیدیم. دور آتش بحث و گفتگو و بگو و بخند ادامه داشت .شیوا و الهام گوشت تکه تکه کردن برای شام.قرار بر این بود که شام گوشت چنجه بخوریم.ساعت 22:30 بود که بالاخره تصمیم گرفتیم شام بخوریم.کنسروها رو باز کردیم و روی آتش گذاشتیم ؛ کنسرو لوبیا و قارچ ، کنسرو آش رشته (!) و ... و ایتها در کنار گوشت کبابی. با اینکه گوشت ها اصلاً جویده نمی شدن ولی شام خیلی چسبید . دور هم بودن همیشه صفای خاص خودش رو داره .

بعد از شام نوبت بساط چای و فال ورق محسن رسید . به نوبت برای همه فال گرفت . اول برای خانمها و بعد آقایون . در این امر خطیر ، آناهیتا دستیار محسن بود و ورق ها رو براش دسته بندی می کرد . فال خانم ها همه خوب دراومد . قرار شد به زودی همشون برن خونۀ بخت (!) فال آقایون هم با کلی بحث و التماس به کائنات ( که به محسن کمک می کردن) ، اِی ... بد نبود . در این بین آقای جهانبخشی خیلی شاد شد. فالش که دراومد ، چنان به خوندن "آهای گل آهای گل" افتاد که ما نمی دونستیم از زور خنده به کجا پناه ببریم . فال هر کس که در میومد ، بسته به قومیتش ، براش شعر فولکلور می خوندیم. محسن با یه بازی با ورق چنان نگین رو سرِ کار گذاشت که همه از خنده دلهامون رو گرفته بودیم .

ساعت 1:30 وقت خواب کم کم می رسید . نمی دونم به چه خیالِ خامی گمون کرده بودیم که می تونیم با یه کیسه خواب و یه چادر از سرما فرار کنیم . توی چادر و کیسه خوابهامون جاگیر شده بودیم و سعی داشتیم فکر هوای سرد رو از سرمون بیرون کنیم و به دنیای خواب فرو بریم که ناگهان زمین لرزید... یا خدا این دیگه چیه ؟؟!! خیر ! زمین لرزه نبود . آقایون محسن و آرش و دوستاشون بودن که رقص های فولکلور عربی رو دور آتش اجرا می کردن ... تمام شد .خواب از سرمون پرید و تا فردا سراغمون نیومد . تا ساعت 3 صبح بچه ها یکی یکی از چادرها شون بیرون اومدن و کنار آتش آرام گرفتن . البته همه به جز افرادیکه رقص معروف یزلۀ عربی اجرا کرده بودن . دور آتش تنگ هم جمع شده بودیم و به آتش زُل زده بودیم . نمی دونم.شاید اینطوری گرم می شدیم.آقای جهانبخشی خیلی راحت فقط با یه کیسه خواب ، بیرون خوابیده بود . حالا آقای جهانبخشی اهل همون جا بود ولی آرش به چه خیالی بیرون خوابیده بود ؟! در طول شب سامان بخشی برامون هیزم فراهم می کرد که ما از سرما تلف نشیم.

ساعت 3:40 زیپ چادری که علی زبید توش خوابیده بود باز شد و یه چیزی مثل برق و باد جهید بیرون . ما فقط یه نور هدلامپ میدیدیم که به سرعت توی درخت های دور دست گم شد . علی زبید بود که سرما خیلی بهش فشار آورده بود . آقای جهانبخشی هم به ما پیوست. تا ساعت 6 صبح که قصد حرکت داشتیم ، 2 ساعت باقی مونده بود که آتش خاموش شد . بچه ها ترسیدن که نکنه یخ بزنن. با فوت و هر چیزی که دم دستمون بود ، تونستیم شعلۀ کوچکی رو برگردونیم . تا صبح 10 بار دیگه اتش خاموش شد و ما با زحمت روشنش کردیم .ناگفته نماند که چند تا سگ هم مهمون ما بودن و به هیچ وجه قصد رفتن نداشتن. نزدیک های صبح بود که آقای جهانبخشی از کیفش نفت(!) درآورد. اِ ...مرد مؤمن ! تو که از اول نفت داشتی چرا هیچی نگفتی ؟ ( این راز تا ابد سر به مهر باقی خواهد ماند .)

ساعت 6 بود که باقی بچه ها هم بیدار شدن.هوا که کم کم روشن شد دیدیم دور و برمون چه خبره.آب توی بطری یخ زده بود.علف ها یخ زده بودن و همینطورهر چیزی که بیرون از چادرها بود (البته به جز ما) . با اومدن نور خورشید و محو شدن تدریجی ستاره ها ، هر چیزی که روی زمین یخ زده بود ، درخشیدن گرفت.مثل این بود که ستاره ها پایین افتادن.همه چیز ، زیبا بود .

ساعت 6:30وسایل رو روی کولمون انداختیم و راهی راه بازگشت شدیم.تا سر جاده پیاده رفتیم.در بین راه لوله های انتقال آب هم بود که البته یخ زده بودن.با این وجود بعضی از بچه ها از جمله نوید کاظمی و محسن و علی نتونستن تجربۀ راه رفتن روی اونها رو از دست بدن حتی با وجودِ لیز خوردن و افتادن .

ساعت 7:20 سوار وانت شدیم . همه گرسنه بودیم و خواب آلود . وضعیت نشستنمون خیلی بد بود. با هر حرکت ماشین ، همگی به اطراف پرتاب می شدیم و تکون تکون می خوردیم که دیگه آرش نتونست تحمل کنه و .... به قول خودش تگری زد ؛ ولی این دفعه خیلی بدتر از دفعۀ قبل . چون معده ش خالی بود ، فشارش بدجوری افتاد.

ساعت 9:20 به لالی رسیدیم و آرش با همراهی سامان مستقیماً به بیمارستان منتقل شد . ما هم در منزل آقای جهانبخشی صورتهامون رو شستیم و همون جا صبحانه خوردیم متشکل از : نان تیری ، نان معمولی ، پنیر ، دوغ(!) ، ماست(!) ، زیتون پرورده(!) ، حلوا شکری ، چای و آب .

ساعت 10:30 سوار مینی بوس شدیم و از لالی حرکت کردیم . در راه برگشت بچه ها اکثراً در اثر کم خوابی دیشب ، بیهوش شدن . توی مسیر هزینه ها رو که نفری 18500 بود ، حساب کردیم .البته ناچفته نماند که در طول مسیر از سخنان گهربار محسن ، بهره ها بردیم . هر چه قدر به اهواز نزدیکتر می شدیم ، کم کم یه جور ناراحتی گوشۀ دلم خونه می کرد . به سمت اهواز میرفتیم و دنیای پر از امواج رادیویی ، زنگ موبایل ، تلویزیون ، رادیو ، اخبار ، ماشین ، دود ، سروصدا و ... توی کوه که بودیم حتی موبایل ها هم رفته بودن مرخصی و استراحت ( اصلاً آنتن نمی دادن) . دوباره بر می گشتیم به زندگی پر از کار و این سو و آن سو دویدن و خستگی ....ولی شادی و لذت باهم بودن و تجربه های مشترک داشتن ، چیزی نیست که به این زودی از یاد آدم بره . مطمئناً هر وقت که از کارهای روتین خسته شدیم ، هر وقت که توی ترافیک موندیم یا هر وقت که از چیزی ناراضی بودیم ، ساعاتی رو به یادمون میاریم : با جمعی بودیم که که در سرمای زیر صفر به گرمای وجودشون پناه برده بودن .


گزارش سفر آبشار آرپناهی :

تاریخ حرکت

28/09/1387 تا 29/09/1387

نام رشته کوه

زاگرس

نام کوه

مورت

ارتفاع

1500 متر

جهات چهارگانه

شرق "آلا" - غرب "کوه گریوه" - شمال "ارتفاعات کسد" - جنوب "کوه چل وار

راه های رسیدن به مبدأ

اهواز - لالی - شاهزاده ابوالقاسم بابااحمد کسد - منطقۀ آرپناه

محل حرکت

پارک ساحلی اهواز

ساعت حرکت

6 صبح

وسیله نقلیه

مینی بوس - وانت نیسان

نام آبادی های مسیر تا مبدأ

لالی – شاهزاده ابوالقاسم – چشمه چلوار – منطقۀ آرپناه

فاصله بین آبادی ها به کیلومتر

25 کیلومتر – 35 کیلومتر – 10 کیلومتر

شرایط راه

ار لالی تا ابوالقاسم اسفالته – از بابااحمد تا چلوار شنی – از چلوار تا آرپناه خاکی

مسیرهای زمستانه یا تابستانه

از مسیر زمستانه

عوارض طبیعی و مصنوعی موجود در مسیر

گونه های گیاهی منطقه : درخت کنار – بلوط – درخت انار

محل و ارتفاع جانپناه

فاقد جانپناه

محلهای مناسب جهت چادر زدن

در کنار آبشارهای کسد

اطلاعات چشمه ها و محلهای آب

چشمه های کسد - آبشارها (خشک بودند)

وسایل مورد نیاز

طنابچه انفرادی

وضعیت آب و هوای منطقه

صاف و آفتابی

مسافت و زمان بین دهکده تا قله و پناهگاه

----------

تعداد افراد صعود کننده

13 نفر

روحیۀ افراد

بسیار بسیار عالی

میانگین سنی افراد

25 سال

ساعت بازگشت

8:30 صبح

کل زمان صعود

4 ساعت

ساعت و تاریخ شروع صعود

ساعت 13 روز 28/09/1387

ساعت و تاریخ خاتمۀ صعود

ساعت 17 روز 28/09/1387

سرپرست

سامان بخش نژادیان

امدادگر

آقای جهانبخشی

گزارشگر

کیمیا قاسمی نسب

عکاس و فیلم بردار

مهدی اسفندیاری

توضیحات

همه چیز فوق عالی


+ نوشته شده در  شنبه 1387/12/10ساعت 14:27  توسط یک گرشاهی  |